هيمن

له چێشتی مجێوری مامۆستا هه‌ژار چه‌ند بیره‌وه‌ریه‌ک له  مامۆستا هێمن ده‌گێڕێته‌وه. یه‌کیان ئه‌مه‌یه:
ڕۆژێک ڕه‌مه‌زان بو، مام هێمن له هه‌ولێره‌وه به‌ره‌و باڵه‌کایه‌تی دێت. له ناو ماشێن‌دا جغاره‌یه‌ک داده‌گیرسێنێ. هه‌رچی ده ماشێنه‌که‌دان – راننده‌ش ده‌گه‌ڵ- به گژی دادێن:
-          پیره‌مێرد! پێت له‌سه‌ر لێوی قه‌بره، له خوا ناترسی و به‌و ڕه‌مه‌زانه‌تیه ڕۆژو ده‌شکێنی؟
-          بۆچی کاکه پێتان وایه من کێم؟
-          چوزانین؟ پیره‌مێردێکی و به‌ڕۆژو نیت.
-          کاکه من فه‌له‌م، باوکی فه‌رانسۆ حه‌ریریم! کوڕم حاکمه له گه‌ڵاڵه و ده‌چم سه‌ری ده‌ده‌م!
-          ئه‌ی، مامه ده‌بێ بمان به‌خشی، نه‌مان زانی!
هێمن ده‌یگوت ئه‌وجار جغاره‌یان بۆ داده‌گیرساندم و ده‌یان دامێ، ئاویان بۆ ده‌هێنام که نه‌وه‌ک حاکمی کوڕم بزانێ و لێ‌یان توڕه بێ! فه‌رانسۆ نه‌قڵه‌که‌ی بیستبۆوه و ببوه مایه‌ی پێکه‌نین و ئێستاش(ساڵی 1984) هه‌ر ده‌ڵێ :"هێمنی باوکم!"

هيتلر

هیتلێر، پێشه‌وای ئاڵمانی نازی، سه‌ردانی شێتخانه‌یێکی کرد. هه‌مو شێته‌کان به‌و شێوه‌ی فێر کرابون، به‌ڕیز ڕاوه‌ستابون و سلاویان له هیتلێر ده‌کرد. به‌ڵام ئاخرکه‌س هیچ سڵاوی لێ نه‌کرد و ڕێزی بۆ دانه‌نا.
هیتلێر توڕه بو و هاواری کرد : نه‌زان! بۆ ڕێز بۆ من دانانێی؟
وه‌ڵامی دایه‌وه : قوربان، من شێت نیم، من په‌ره‌ستارم!!!

متاسفم کارل، این سرمایه داری مردنی نیست

متاسفم کارل، این سرمایه داری مردنی نیست

امیر طاهری

برگردان علی محمد طباطبایی

 در یکی از آن تلاقی هایی که باعث درهم آمیختن دو مسئله ی متضاد گردید، در روز پس از تصویب 700 میلیارد دلار بسته تضمین مالی توسط کنگره ایالات متحده بعضی از رمانتیک های دوآتشه یکصد و شصتمین سالگرد انتشار مانیفیست کمونیستی را گرامی داشتند.  

 همان گونه که همگی می دانیم آن دفتر نازک که در 1848 توسط کارل مارکس و فریدریش انگلس به نگارش در آمد تقریباً در حکم یک سرود انتظارگونه برای پایان سرمایه داری و ظهور آرمان شهر کمونیستی بود. از این رو نباید چندان تعجب برانگیز باشد که بعضی از شارحین اکنون درصدد هستند که معضلات بوجود آمده در بخش بانکی کشورهای مهم غربی را به عنوان تحقق همان پیش گویی های مانیفیست تلقی کنند. 

روزنامه چپگرای فرانسوی لیبراسیون اعلام کرده است که « سرمایه داری در حال احتضار است. » یکی از دوستان بریتانیایی من که بیشتر عمر بزرگسالی اش در نبرد با کمونیسم سپری شده می گوید: « با این همه شاید حق با مارکس باشد. می خواهم بازگردم و مانیفست را بخوانم » البته خواندن و دوباره خواندن مانیفست کمونیستی همیشه سرگرم کننده است. من خودم آن را چهار دهه پیش و هنگامی که دراختیار داشتنش می توانست انسان را به پشت میله های زندان در حکومت شاه بیندازد خواندم. و من آن را از همان جمله اولش شاعرانه یافتم: « شبحی در اروپا به پرواز درآمده است . . . . » با این وجود هنگامی که روز دیگر آن را دوباره خواندم ـ تا مجبور نباشم دور میز شام، خانواده را در این بحث شرکت دهم ـ آن را به همان اندازه ی بدترین نوع از ادبیات دینی مغلق دیدم.   

اکنون آن قسم از سرمایه داری که مارکس و انگلس در آن جزوه کوچک خود پیش گویی کرده بودند دیگر وجود ندارد، اگر اصلاً فرض کنیم که هرگز چنین چیزی وجود داشته است. جهان دیگر این گونه تقسیم نشده است که در یک طرفش پرولتاریای محروم از همه چیز ایستاده باشد که به نحو فزاینده مورد بهره کشی قرار می گیرد و 99 درصد جمعیت را تشکیل می دهد و در آن طرف دیگر یک درصد بقیه متشکل از انگل های بوژوا که خون بشریت را می مکد. و در جهان ما دیگر یک مشت غول انحصارگر، یا به قول مارکس تراست ها و کارتل ها بر اقتصاد جهان سلطه ندارند، کسانی که بتوانند قیمت کالاها و شرایط کاری کارگران را تعین کنند.     

با این وجود تردیدی در کار نیست که سرمایه داری جهانی در حال حاضر درگیر یک بحران عظیم شده است. چگونه چنین چیزی آغاز شد؟ آیا همین سال گذشته نبود که نخست وزیر بریتانیا گوردون براون که به عنوان یک نابغه بزرگ اقتصادی مشهور شده گفته بود دوره « شکوفایی اقتصادی شتابان و در پی آن ورشکستگی سریع  » برای همیشه سپری شده است؟

همچون همیشه هنگامی که با یک معمای سیاسی روبرو هستیم بهترین شخص برای مشورت ما ارسطو است. فیلسوف یونان باستان که نزد مسلمانان به « معلم اول » مشهور است دارای یک استعداد ذاتی برای ساختن قاعده بود. اگر او امروز زنده بود می توانست موفقیت شغلی بی نظیری به عنوان یک آگهی نویس در آژانسی تبلیغاتی و مهم به دست آورد. به هر رو، وی در یکی از قاعده هایش چنین می گوید: « هر نظامی با زیاده روی در اصول مبنایی اش به فساد می گراید. »

چنانچه این اصل وی را به زبان ساده برگردانیم معنای آن این خواهد بود که عشق بیش از اندازه خود عشق را نابود می کند و زیاده روی در دین قاتل دین است و برای مورد این مقاله می توان گفت که سرمایه ی بیش از اندازه نظام سرمایه داری را از بین می برد.

با پیروی از این قاعده ارسطویی بود که فلاسفه مسلمان، و قدیمی تر از همه آنها فارابی و ابن سینا، نظریه میزان و اعتدال خود را به شکوفایی رساندند که مطابق با آن هر پدیده ای چنانچه به حد نهایت توان های بالقوه ی خود رسد خودش را نابود می کند. از این رو بسیار اهمیت دارد که انسان دقیقاً بداند تا کجا باید برود و چه هنگام متوقف شود.     

حال بگذارید ببینیم که آن تحلیل چگونه ممکن است به درک بحران جاری به ما یاری رساند. ابتدا توجه خود را به چند عدد و رقم متمرکز کنیم. در اواخر دوره ریاست جمهوری جیمی کارتر در 1979، شاخص دای جونز در مورد ارزش سهام در وال استریت در کمتر از 1000 قرار داشت.  

این شاخص در اوایل سال جاری چیزی در حدود 14000 بود و یا به عبارتی حکایت از یک رشد 14 برابر طی فقط سه دهد داشت. در 1979 فقط کمی بیش از 5 میلیون آمریکایی صاحب سهام بودند. سی سال بعد این تعداد به 60 میلیون نفر افزایش یافت، و از جمله آنها مالکیت غیر مستقیم از طریق صندوق بازنشستگی. هم زمان تعداد کسانی که مالک خانه ی خود بودند از 17 درصد به بیش از 40 درصد رسید. این برای اولین بار در تاریخ بود که اکثریت جمعیت یک کشور، حد اقل در تاریخ ایالات متحده، از سرمایه داران تشکیل می شد، به سخن دیگر از کسانی که صاحب سرمایه بودند.   

اما چه چیزی باعث یک چنین دموکراتیزه کردن چشمگیر سرمایه گردید؟

یک سرچشمه سرمایه جدید نفت بود که توانست مبالغ هنگفتی پول نقد ایجاد کند که صادرکنندگان قادر به سرمایه گذاری آنها در اقتصاد خود نبودند. مطابق با محتمل ترین برآوردها، طی سه دهه ی مورد بحث کشورهای عمده ی نفتی بیش از یک تریلیون دلار در اقتصاد های کشورهای غربی سرمایه گذاری کرده اند. مورد دیگری که باید مورد توجه قرار دهیم تغییر مسیر چین در وارد شدن به صحنه و به عنوان منبعی برای سرمایه ارزان و فراوان بود. این کشور کار ارزان مردم خود را به پول نقد تبدیل نمود و سپس همان ها را در بانک ها و اوراق قرضه دولتی غربی ذخیره کرد. در حدود سال 2007 چین یکی از چهار کشور عمده سرمایه گذار در ایالات متحده بود که اموال و سرمایه ی آن در آمریکا به 400 میلیارد دلار می رسید. 

معنای همه آنها این است که آمریکایی ها در نگرشی نسبی دیگر نیازمند پس انداز جهت حفظ و استمرار جریان تکوین سرمایه نبودند. همه آنچه آنها می بایست انجام دهند خرج کردن پول دیگری بود. عرب ها، چینی ها، مردم روسیه، اهالی آمریکای لاتین و تا اندازه ای حتی اروپایی ها به جای آنها پس انداز می کردند.

اما همه چیز به اینجا هم ختم نشده. بانکهای سرمایه گذار و دلالان رسمی (brokerage houses) دوره ای از آفرینش گری بی سابقه در تاریخ را پشت سر گذاشتند. آنها بدهی های موجود را به منابع جدید برای اعتبارات مالی تبدیل نموده و سپس آنها را برای ایجاد سرمایه های جدید و مسلماً آمریکایی مورد استفاده قرار دادند. به دیگر سخن، آنچه شما به دیگری بدهکار بودید و به طرف سومی فروخته شده بود اکنون می توانست به سرمایه خود شما تبدیل شود. 

در حالی که این رویدادها در حال انجام بودند رئیس بانک مرکزی وقت آمریکا آلن گرینسپان از « جوش و خروش نامعقول » سخن می گفت اما کاری جز تشویق بیشتر آن انجام نداد. و در شرایطی که صندوق ذخیره ملی نرخ بهره را پائین تر از همیشه نگاه داشته بود و دیگر بانک های مرکزی هم از آن تبعیت کردند دموکراتیزه شدن سرمایه به چنان محدوده هایی رسید که هیچ اقتصادی توان تداوم بخشیدن آن را برای مدت طولانی نداشت.

به این ترتیب سرمایه اهمیت و رازگونگی خود را از دست داد و در نتیجه آن احترام خود را. سرمایه بیش از حد در دسترس بود. آلیس خانمی که برای هر ماجراجویی اقتصادی در خدمت بود. در گزارش های خبری تلویزیونی در آمریکا مثلاً می شد آقای محترمی از میسوری را دید که با تعجب بسیار می پرسید چگونه بانک ها با قرض دادن نیم میلیون دلار به او برای خریدن یک منزل مسکونی بسیار لوکس موافقت کرده اند: « آنها می دانستند که من هرگز دو سکه ی ده سنتی نادرست هم ندارم که به یکدیگر بسابم. »  

پاسخ معمای ما این است که وقتی بیش از اندازه سرمایه در اختیار باشد شما هنر قرض دادن را می پرورانید و نه هنر پس انداز کردن را. بانک ها می خواستند که از شر پولی که به سروکولشان می بارید خلاص شوند. آنها دوستدار کسانی بودند که پول قرض کنند و نه کسانی که پولهایشان را در بانک پس انداز نمایند.

به این ترتیب نوبت به خود سرمایه رسید که مورد اهانت قرار گرفته، آزار دیده و با خشونت با او رفتار شده بود تا انتقام خود را بگیرد. او می خواست که دوباره مورد احترام قرار گیرد.  

این پایان ما را به نیچه می رساند که هرچند هرگز نمی توان او را با ارسطو مقایسه کرد اما به سهم خودش استادی در درست کردن قاعده های به یادماندنی است. او بود در جایی گفته بود: « آنچه نتواند جان مرا بگیرد، باعث قوی تر شدنم می گردد! »

متاسفم کارل، بحران فعلی نیز سرمایه داری را نمی کشد، بلکه آن را قوی تر می سازد.

بازار . سعادت و حوشبختی

بازار . سعادت و حوشبختی

ژوئن 2, 2008

 لودویگ فون میزس

برگردان علی محمد طباطبایی

 منتقدین دو اتهام را به سرمایه داری نسبت می دهند: اول، آنها می گویند كه در تملك داشتن یك موتور سیكلت، یك دستگاه تلویزیون و یك یخچال انسان را سعادتمند نمی كند. دوم، آنها اضافه می كنند كه هنوز هم انسان های بیشماری وجود دارند كه هیچ كدام از این وسیله ها را در اختیار ندارند. هر دوی این حكم ها صحیح است، اما تقصیری را متوجه نظام سرمایه داری که مبتنی بر همكاری اجتماعی است نمی كند.

 تلاش و زحمت زیادی كه مردم (با كار كردن خود) متحمل می شوند برای این نیست که به سعادت مطلق برسند، بلكه قصد آنها مرتفع ساختن هر چه بیشتر بعضی ناراحتی هایی است که گرفتار آنها هستند و بدین ترتیب سعادتمند تر شدن در مقایسه با آنچه قبلاً بودند. انسانی كه یك دستگاه تلویزیون می خرد با این كار خود نشان می دهد كه مالكیت این دستگاه سعادت او را افزایش خواهد داد و او را در زندگی نسبت به زمانی كه فاقد آن دستگاه بود خشنود تر می سازد. اگر غیر از این می بود او آن را نمی خرید. وظیفه ی پزشك سعادتمند كردن بیمار نیست، بلكه از بین بردن ناراحتی های او و قرار دادن بیمار در وضعیتی بهتر است تا بتواند به تعقیب علاقه ی اصلی خود بپردازد. این همان چیزی است كه در مورد هر موجود زنده نیز صادق است، یعنی مبارزه با تمامی عوامل زیان آور در برابر زندگی و آسایش.

شاید كاملاً حقیقت داشته باشد كه در میان بودایی ها دروایش به كمك صدقه و با تنگدستی در وضعیتی زننده و در شرایطی زندگی می كنند كه كاملاً احساس خوشی و سعادت دارند و به هیچ نوابی (nabob  آدم پولدار و پر نفوذ در هندوستان را گویند) كمترین احساس حسادتی نمی كنند. با این وجود این یك واقعیت است كه برای اكثریت مطلق مردم یك چنین زندگی به نظر غیر قابل تحمل می آید. برای مردم انگیزه ای که بی وقفه بهبود شرایط خارجی زندگی آدمی را هدف قرار می دهد بخش لاینفكی از خود زندگی است. چه كسی به خود اجازه می دهد كه نیازهای یك مرتاض هندی را با نیازهای یك انسان امروزی و معمولی در كشورهای صنعتی برابر قرار دهد؟ یكی از قابل توجه ترین دستاوردهای سرمایه داری كاهش مرگ و میر نوزادان است. چه كسی می خواهد انكار كند كه این پدیده حد اقل یكی از علت های ناخرسندی بسیاری از مردم را از میان برداشته است؟

انتقاد دوم از سرمایه داری نیز كمتر از انتقاد اول بی معنی و مضحك نیست. یعنی این كه نوآوری های فنی و پزشکی به همه ی انسان ها (به یك اندازه) فایده نمی رساند. تغییرات در شرایط زندگی بشر نتیجه ی تلاش های با استعدادترین و پرتحرك ترین انسان های پیشتاز است. آنها هدایت را به عهده می گیرند و بقیه به تدریج پشت سر آنها می آیند. هر نوآوری ابتدا یك كالای تجملی است كه فقط یك چند نفری از آن بهره مند می شوند، تا آن كه رفته رفته در دسترس دیگران نیز قرار می گیرد. در واکنش به این اعتراض که هنوز هم بسیاری از انسان ها از کفش یا مثلا از چنگال استفاده نمی کنند و استفاده از این کالا ها بسیار به کندی در جهان گسترش می یابد عاقلانه نیست كه بگوئیم بدون آنها نیز می توان به زندگی ادامه داد (و پس چیزهای مهمی نیستند). خانم های خوش سلیقه و نازك طبع و آقایان متشخص كه برای اولین بار از صابون استفاده كردند طلایه داران تولید صابون در مقیاس وسیع برای انسان های معمولی بودند. اگر كسانی كه امروزه استطاعت خرید دستگاه تلویزیون را دارند به این بهانه كه بسیاری دیگر قدرت خرید این دستگاه را ندارند از خرید آن خودداری كنند با این كار خود رواج و عمومیت یافتن تلویزیون را به تاخیر می اندازند نه این كه به پیشبرد آن كمکی كنند (2).

و باز هم باید گفت كه آدم های نق نقویی وجود دارد كه سرمایه داری را برای آنچه آنها مادی گرایی فرومایه می نامند سرزنش می كنند. آنها نمی توانند این واقعیت را تكذیب كنند كه سرمایه داری گرایشی است برای بهبود شرایط مادی انسان. لیكن آنها ادعا می كنند كه سرمایه داری انسان را از تعقیب اهداف والاتر و عالی ترش منحرف كرده است. سرمایه داری بدن ها را تغذیه و روح و ذهن مردم را گرسنه نگه می دارد. سرمایه داری باعث زوال هنرها شده است. گذشت عصر آن شعرا، نقاشان، تندیس سازان و معماران بزرگ. دوره ی ما فقط چیز بنجل تولید می كند.

قضاوت در باره ی ارزش های یك اثر هنری تماماً امری ذهنی است. بعضی از مردم آنچه را كه دیگران تحسین می كنند كوچك می شمرند. معیارهایی برای اندازه گیری ارزش زیباشناختی یك شعر، یا معماری یك ساختمان وجود ندارد. كسانی كه از كلیسای جامع چارتر و یا از تابلوی منیانس اثر ولاسكوئز لذت می برند شاید تصور كنند كه دیگرانی كه از این نمونه های عالی هنر متاثر نمی شوند آدم های بی ظرافتی هستند. بسیاری از دانشجویان همین كه دانشگاه آنها را مجبور به خواندن هاملت می كند بیش از حد تحمل دچار كسالت می شوند. فقط كسانی كه از موهبت یك ذهن هنری بر خوردار هستند برازنده ی درك و لذت آن اثر هنری هستند و از اثر یك هنرمند متمتع می شوند.

در میان كسانی كه تظاهر به فرهیخته بودن می كنند ریاكاری بسیاری وجود دارد. آنها چنان قیافه می گیرند كه گویی خبره های آثار هنری اند و وانمود می كنند كه به آثار هنری قدیمی و هنرمندانی كه سال ها پیش می زیسته اند دلبستگی بسیار دارند. آنها از خود همدلی مشابهی با هنرمندان زمان حال كه هنوز هم برای تایید خود تلاش بسیار می كنند نشان نمی دهند. ستایش ریاكارانه برای استادان كهن نقاشی شیوه ای است جهت كوچك شمردن و مورد استهزا قرار دادن هنرمندان معاصری كه از ملاك های سنتی دور شده اند و ملاك های خودشان را ایجاد كرده اند.

جان راسكین را ـ همراه با كارلایل، خانواده ی وب (Webbs) ، برنارد شاو و بعضی دیگر ـ به عنوان یكی از گوركن های آزادی، تمدن و شكوفایی بریتانیایی به خاطر آوریم. یك خصوصیت اسفبار در زندگی خصوصی و به همان اندازه زندگی عمومی او این بود كه او جنگ و خونریزی را ستایش می كرد و با خشك مغزی تمام آموزش اقتصاد سیاسی را مورد تهمت قرار می داد كه در واقع چیزی هم از آن سر در نمی آورد. او یك عیبجوی متعصب اقتصاد بازار بود و یك ستایشگر رومانتیك صنف های پیشه وران. او در برابر هنر قرن های گذشته سر تعظیم فرود می آورد. اما هنگامی كه او با آثار یك هنرمند بزرگ عصر خودش یعنی ویستلر (Whistler)  روبرو گشت آن تابلوها را چنان در زبانی زشت و شنیع مورد نكوهش قرار داد كه به خاطر افترا از او شكایت گردید و توسط هیئت منصفه گناهكار نیز شناخته شد. در نوشته های راسكین این پیشداوری باب گردید كه سرمایه داری جدا از آن كه یك نظام اقتصادی نامطلوب است، زشتی را با زیبایی، كوته بینی را با عظمت و چیز بنجل را با هنر عوض كرده است.

از آنجا كه همگان به طور گسترده در درك و لذت دستاوردهای هنری با یكدیگر اختلاف نظر دارند، امكان ندارد كه گفتگو در باره ی پست تر بودن (ارزش) هنری عصر سرمایه داری را در همان شیوه ی برهان لازم و كافی بی اساس بخوانیم كه در آن می توان خطاهایی را در استدلال منطقی یا اثبات حقایقی از تجربه تكذیب كنیم. با این حال هیچ انسان عاقلی آنقدر گستاخ نخواهد بود كه عظمت شاهكارهای هنری عصر سرمایه داری را كوچك جلوه دهد.

هنر شاخص این عصر به اصطلاح « مادی گرایی فرومایه » موسیقی بود. واگنر و وردی، برلیوز و بیزه، برامس و بروكنر، هوگو ولف و ماهلر، پوچینی و ریچارد اشترواس، واقعاً چه موكب بلند آوازه و مشهوری. چه عصری كه در آن استادانی مانند شومان و دونیزتی تحت الشعاع نابغه های برتر قرار گرفتند!

و دیگر این كه در این عصر رمان های بالزاك، فلوبر، موپاسان، جنس جاكوبسون، پروست و اشعار ویكتورهوگو، والت ویتمان، ریلكه و ییست (Yeast) بوجود آمده است. چقدر زندگانی ما حقیرانه تر می بود اگر از آثار این غول ها و بسیار نویسندگانی به همان اندازه عالی محروم می ماندیم. حال، نقاشان و تندیس سازان فرانسوی كه به ما شیوه های جدید نگریستن به جهان و لذت بردن از نور و رنگ را آموختند به كنار.

هرگز نمی توان این مسئله را مورد تردید قرار داد كه این عصر تمامی شاخه های فعالیت علمی را مورد تشویق و حمایت قرار داده است. اما آدم های نق نقوی ما می گویند كه این ها همه هنرهای افراد خبره است [نه هنرهای سرمایه داری] در حالی كه از « سنتز » اثری نمی توان یافت. در شیوه ای نامعقول تر از این نمی شد تعالیم ریاضیات، فیزیك و زیست شناسی جدید را بد تعبیر كرد. و در باره ی كتاب های فلاسفه ای مانند كروشه، برگسون، هوسرل و وایتهد چه باید گفت؟

هر عصری ویژگی های خاص خود را در شاهكارهای هنری اش متبلور ساخته است. تقلید آثار هنری استادان مسلم هنر گذشته هنر نیست بلكه كاری است تكراری. آنچه به یك اثر ارزش هنری می بخشد آن ویژگی هایی است كه آن را از آثار دیگران متمایز می كند. این همان چیزی است كه به آن سبك مخصوص یك دوره می گویند.

ستایش گران گذشته به نظر می رسد كه از یك نظر حق داشته باشند. نسل پیش از ما برای آیندگان بناهای تاریخی مانند اهرام مصر، معبدهای یونانی، كلیساهای جامع گوتیك و قصرهای رنسانس و باروك را به ارث نگذاشته است. در یكصد سال گذشته كلیسا های جامع بسیاری ساخته شده است و بسیاری قصر های حكومتی و مدارس و كتابخانه ها. اما آنها حاكی از هیچ ایده ی اصیلی نیستند. آنها صرفاً همان سبك های قدیمی را بازتاب می دهند یا سبك های قدیمی گوناگون را با هم پیوند زده اند. فقط در مجتمع های آپارتمانی، ساختمان های اداری و خانه های شخصی چیزی را در حال تكامل می بینیم كه شاید بتوان آن را به عنوان سبك معماری زمانه ی ما توصیف كرد. با وجودیكه ممكن است این صرفاً فضل فروشی بیش از حد باشد كه ادعا شود عظمت غیر عادی مناظری از قبیل نمایی از آسمان خراش های نیویورك را       نمی توان مورد درك و لذت هنرمندانه قرار داد، اما در هر حال می توان پذیرفت كه معماری معاصر هنوز هم به آن درجات عالی معماری گذشته نرسیده است.

علت های متعددی برای این امر وجود دارد. اگر منظور ما در اینجا ساختمان های دینی است، محافظه كاری مورد تاكید قرار گرفته در كلیساهای جدید از هرگونه ابداعی اجتناب می کنند. با سپری شدن دودمان ها و حكومت های خاندان اشرافی، انگیزه برای ساختن قصرهای جدید هم فروكش كرد. ثروت سرمایه گذاران و سرمایه داران هرچه هم كه عوام فریبان ضد سرمایه داری سرهم كنند، در مقایسه با ثروت پادشاهان و  اشراف زاده ها بسیار كمتر است و آنها  نمی توانند زندگی در چنین ساختمان های مجللی را به خود روا دارند. امروزه دیگر كسی آن قدر ثروتمند نیست كه بتواند تصمیم به ساختن قصرهایی مانند ورسای یا اسكوریال بگیرد. امروزه دیگر دستور سفارش ساخت برای ایجاد بناهای حکومتی از فرمانرواهای مستبدی که با بی اعتنایی کامل به افکار عمومی در انتخاب استادکار برای ساختن قصر های افسانه ای مورد نظر خود آزاد بودند صادرنمی شود. آنها این استادكاران را بسیار محترم می داشتند و هزینه ی انجام هر طرح بزرگی را شخصاً تقبل می كردند و بدین ترتیب باعث بیزاری اكثریت ناتوان مردم می شدند. امروزه احتمال بسیار كمی وجود دارد كه كمیسیون ها و هیئت ها ایده های پیشگامان متهور در ساختن قصر های باشكوه را برگزینند. آنها ترجیح می دهند كه در این گونه موارد جانب احتیاط را رعایت كنند.

هرگز دوره ای وجود نداشته است كه در آن اكثریت این آمادگی را داشته باشد كه نسبت به هنر دوره ی خود جانب انصاف را رعایت كند. با احترام رفتار كردن نسبت به نویسندگان و هنرمندان بزرگ همیشه محدود به گروه های كوچك بوده است. ویژگی سرمایه داری وجود ذائقه های بد مردم نیست، بلكه این واقعیت است كه همین مردمی كه توسط سرمایه داری كاروبارشان رونق گرفته است به « مصرف كنندگان » ادبیات تبدیل شده اند ـ البته ادبیات سطحی. بازار كتاب در سیلاب حاصل از رگبار ادبیات داستانی پیش پا افتاده كه برای مردم نیمه بربر نوشته شده غرق شده اما این موضوع نویسندگان بزرگ را از خلق آثار ماندگار در همین دوره باز نداشته است.

منتقدین بر زوال ادعایی هنرهای عصر صنعتی اشك می ریزند. برای مثال آنها مبلمان حفاظت شده در قصرهای اشراف زادگان اروپایی و آنچه در مجموعه های موزه ها نگهداری می شود را با تولیدات انبوه و ارزان قیمت صنعتی مقایسه می كنند. آنها از درك این واقعیت ناتوان هستند كه این مبلمان و لوازم مورد علاقه ی مجموعه داران صرفاً برای ثروتمندان ساخته شده است. قفسه های منبت كاری شده و میزهای معرق را نمی توان در كلبه های محقر اقشار فقیر یافت. این قبیل افراد خرده گیراز مبلمان و لوازم ارزان قیمت اقشار حقوق بگیر آمریكایی باید از Rio Grande del Norte گذر کنند و از محل های سكونت كارگران مزرعه مكزیكی بازدیدی به عمل آورند كه از هرگونه لوازم زندگی تهی هستند. هنگامی كه صنایع كارخانه ای مدرن به تدارك دیدن توده ها با سازوبرگی برای یك زندگی بهتر آغاز كار كرد توجه اصلی بر تولید هر چه ارزان تر متمركز بود و نه بر ارزش زیبایی شناختی. بعدها، هنگامی كه پیشرفت سرمایه داری معیارهای سطح زندگی مردم را افزایش داد، آنها قدم به قدم به ساخت و تولید اشیایی پرداختند كه از نظر زیبایی و ظرافت ظاهری دیگر كمبودی نداشتند. فقط تعصب رومانتیك می تواند باعث شود كه یك نظاره گر این واقعیت را نادیده بگیرد كه شهروندان كشورهای سرمایه داری اكنون به طور فزاینده در محیطی زندگی می كنند كه دیگر نمی تواند به سهولت به عنوان محیطی نازیبا مورد انتقاد واقع شود.

  ــــــــــــــــــــ

1: این مقاله گزیده ای است از یكی از كتاب های لودویگ فون میزس با نام « ذهنیت ضد سرمایه داری » كه یك بررسی و تحلیل اجتماعی و روان شناختی از پیش داوری های ضد نظام بازار آزاد است كه برای اولین بار در سال 1956 منتشر شده است. این مقاله دقیقاً به همین شكل در سایت شخصی میزس (mises.org) منتشر شده بود. مترجم.

2: خوانندگان توجه دارند كه میزس این سطور را در نیمه ی قرن بیستم نوشته است، یعنی زمانی كه به تازگی دستگاه تلویزیون به بازار آمده بود. مترجم.

 

 

Capitalism, Happiness and Beauty by Ludwig von Mises

Mises.org