ابهامات جامعه شناسي ماركس
کانون توجه اندیشه مارکسیستی، تعبیری جامعه شناختی و تاریخی از نظام سرمایه داری است، نظامی که به تبع تناقضات خویش محکوم به تحول به سوی انقلاب و به سوی نظامی بی تخاصم است. البته مارکس عقیده دارد که نظریه ی عمومی جامعه ی او که از بررسی وی از سرمایه داری به دست آمده، می تواند و باید در شناخت انواع دیگر جوامع هم به کار آید.
با این وجود، شکی نیست که وی قبل از هر چیز به تعبیر ساخت و تحول سرمایه داری دل بسته است.چرا این جامعه شناسی تاریخی سرمایه داری موجب این همه تعابیر گوناگون شده است؟ چرا تا این حد مبهم است؟ اگر دلایل تصادفی، تاریخی و حوادث ناشی از وقایع پس از مرگ مارکس و چگونگی سرنوشت جنبش ها و جوامعی که خود را پیرو مارکسیسم دانسته اند را کنار بگذاریم، می توان سه دلیل عمده برای این ابهام بیان کرد:
اول اینکه، تلقی مارکسیستی از جامعه ی سرمایه داری و جوامع، به طور کلی، نوعی تلقی جامعه شناختی است. اما این جامعه شناسی با نوعی فلسفه همراه است. تعدادی از دشواری های تعبیر اندیشه مارکس ناشی از روابط میان فلسفه و جامعه شناسی است، روابطی که به شیوه های گوناگون می توان درک کرد.
دوم اینکه، جامعه شناسی مارکسیستی به معنای اخص، تعابیر مختلفی را در بردارد که به تعابیر کم و بیش جزمی وابسته اند، مفاهیمی چون نیروهای تولید یا روابط تولید. خود مفاهیم روبنا و زیربنا هم البته روشن نیستند و موجب بحث های مبهم می شوند. و بالاخره، روابط اقتصاد و جامعه شناسی موجب تعابیر گوناگونند. به عقیده ی مارکس، جامعه ی کل را براساس علم اقتصاد می توان درک کرد، اما روابط میان نمودهای اقتصادی و کل اجتماعی مبهم اند.
مارکسیسم در مورد توسعه ی نیروهای تولید، دگرگونی روابط تولید، تشدید نبرد طبقاتی و رفتن به سوی انقلاب، نوعی توازی می پذیرد. مارکسیسم به طور جزمی اش، شامل این اعتقاد است که عامل قطعی، نیروهای تولیدی اند و توسعه ی همین نیروها شاخص معنای تاریخ بشری است. اگر نبرد طبقاتی به موازات توسعه ی نیروهای تولید در نظام سرمایه داری تخفیف یابد، یا اینکه اگر مشاهده شود که در اقتصادی نه چندان توسعه یافته، مالکیت جمعی وجود دارد، دیگر آن توازی حرکات مذکور در فوق تصور شده بود و برای یک فلسفه ی تاریخ جزمی ضرورت داشت، منتفی خواهد بود.
در اندیشه ی مارکس بیان شده است که نظام تاریخی تحت تاثیر چند خصلت عمده تعریف می شود که عبارتند از:" وضع نیروهای تولید، شیوه ی مالکیت و مناسبات کارگران با یکدیگر." بر این اساس ممکن است، مناسبات بخش های متفاوت با یکدیگر، واقعاً انعطاف پذیر و دیالکتیکی باشد، اما آنچه اهمیت اساسی دارد این است که تعریف یک نظام اجتماعی براساس تعداد محدودی از پدیده ها، که پدیده هایی قاطع شمرده شده اند، انجام گرفته است.
اشکال کار این است که این پدیده های متفاوت که به نظر مارکس اهمیت قاطع دارند و با هم مربوط هستند، امروزه بی ارتباط با هم به نظر می رسند و تاریخ نیز بی ارتباطی آنها را به همه نشان داده است.
از نظر مارکس، توسعه ی نیروهای تولیدی، حفظ روابط تولیدی سرمایه داری و کارکرد مکانیسم های این نظام را دشوارتر می سازد و بنابراین، نبرد طبقاتی بیش از پیش بی رحمانه تر می شود. واقع امر این است که توسعه ی نیروهای تولید در برخی موارد همراه با مالکیت خصوصی بوده و در مواردی دیگر، همراه با مالکیت عمومی، و انقلاب در آنجایی که نیروهای تولیدی از همه توسعه یافته تر بوده، صورت نگرفته است. آن پدیده هایی که مارکس کل اجتماعی و تاریخی را براساس آنها بازیافته بود، بر اثر جریان تاریخ از هم پاشیده شده اند. برای مشکلی که ناشی از این ازهم پاشیدگی است دو راه حل ممکن وجود دارد:
اول تعبیری انعطاف دار و انتقادی که اندیشه ی مارکس را به عنوان روشی برای تفسیر جامعه شناختی و تاریخی می نگرد و تعبیری است مورد قبول همگان.
دوم تعبیر جزمی اندیشه ی مارکس که همچنان همان انگاره ی تحول تاریخی را که مارکس پذیرفته بود، قبول دارد، هر چند که وضعیت کنونی از بعضی جهات کاملاً با وضعیت دوران مارکس متفاوت است.این تعبیر دوم امروزه به عنوان تعبیر درست اندیشانه یا ارتدوکس محسوب می شود، زیرا در این تعبیر، پایان جامعه ی غربی به تبع تناقضات درونی و در هم شکسته شدن خود به خودی نظام سرمایه داری اعلام شده است. اما، آیا این بینش جزمی، همانا جامعه شناسی مارکس است؟
یکی دیگر از ابهامات جامعه شناسی مارکس، از بحث مربوط به مفاهیم اساسی، خصوصاً مفاهیم زیربنا و روبنا برداشت می شود. کدام یک از عناصر واقعیت اجتماعی به زیربنا تعلق دارد و کدام یک به روبنا؟
به طور کلی به نظر می رسد که باید اقتصاد، خصوصاً نیروهای تولید، یعنی هم مجموعه ی وسایل فنی یک جامعه و هم سازمان کار را جزو عناصر زیربنایی بدانیم. اما وسایل و دستگاه های فنی یک جامعه ی متمدن از شناسایی های علمی آن جدا نیستند و حال آنکه شناسایی های علمی ظاهراً متعلق به حوزه ی فکرها و دانش ها هستند و این عناصر اخیر نیز ظاهراً به روبنا تعلق دارند، یا دست کم تا آنجا که دانش علمی، در برخی از جوامع، دقیقاً به طرز فکر و به فلسفه بستگی دارد، فکرها و دانش ها را باید از عناصر روبنایی دانست. به عبارت دیگر، زیربنا که به عنوان نیروی تولید تعریف شده، شامل عناصری است که باید جزو روبنا باشند.
همچنین نیروهای تولید، در عین حال که به وسایل و دستگاه های فنی بستگی دارد به سازمان کار مشترک هم بستگی دارد که سازمان کار نیز به نوبه ی خود به قوانین مالکیت وابسته است. قوانین مالکیت از زمره ی امور حقوقی است و حال آنکه، دست کم در بعضی از نوشته های مارکس، می بینیم که حقوق بخشی از واقعیت دولتی است و دولت نیز جزو روبناست. این موارد ساده نشان می دهد که تفکیک آنچه بنا به تعریف جزو زیربناست، از آنچه جزو روبناست، واقعاً دشوار است.
جامعه شناسی مارکس را می توان جامعه شناسی نبرد طبقاتی نیز دانست. برخی از قضایا در این جامعه شناسی اهمیت بنیادی دارند. جامعه ی کنونی، جامعه ی متخاصم است. طبقات، عوامل اصلی درام تاریخی سرمایه داری به طور اخص و تاریخ به طور اعم هستند. نبرد طبقاتی محرک تاریخ است و سرانجام به انقلابی می انجامد که پایان دوره ی پیش از تاریخ و آغاز جامعه ی بی تخاصم خواهد بود. اما طبقه ی اجتماعی چیست؟
در این باره در آثار مارکس متون بسیاری وجود دارد. در جلد سوم سرمایه، در فصلی به نام طبقات، مارکس سه طبقه را نام می برد:
" مالکان نیروی ساده کار،
مالکان سرمایه
و مالکان زمین
که منابع درآمد هریک از آنها به ترتیب عبارت است از:
مزد،
سود
و اجاره.
در نتیجه، کارگران مزد بگیر، سرمایه داران و مالکان زمین، سه طبقه ی عمده جامعه ی نوین را که براساس نظام تولید سرمایه داری قرار دارد تشکیل می دهند." در اینجا تمایز طبقات براساس تمیز سرچشمه ی اقتصادی از درآمد، که تمایزی کلاسیک نیز هست، نهاده شده:
سرمایه - سود، زمین – اجاره ی ملک، کار – دستمزد. سود، شکل ظاهری واقعیت اساسی ارزش اضافی است و اجاره بخشی از ارزش اضافی، یعنی بخشی از ارزشی که به کارگران داده نشده است. این تعبیر طبقات اجتماعی به کمک ساخت اقتصادی، تعبیری است که بهتر از همه ی تعابیر با برداشت علمی مارکس سازگار است. براساس این تعبیر می توان برخی از قضایای اساسی نظریه ی مارکسیستی را استخراج کرد. نخست اینکه طبقه ی اجتماعی، گروهی است که در فرآیند تولید جایگاه معینی دارد. از سوی دیگر می توان نتیجه گرفت که روابط طبقاتی به موازات توسعه ی سرمایه داری رو به ساده تر شدن دارند.
اگر منابع درآمد، از دو صورت خارج نباشند و در صورتی که اجاره ی املاک را که به موازات پیشرفت صنعتی شدن، اهمیت آن کاسته می گردد، کنار بگذاریم، پس دو طبقه ی بزرگ بیشتر وجود ندارد؛
طبقه ی کارگر، که طبقه ای است متشکل از کسانی که جز نیروی کار خویش مالک چیز دیگر نیستند و بورژوازی سرمایه دار که تمامی کسانی هستند که بخشی از ارزش اضافی راغصب می کنند.
دسته ی دیگر از متون مارکس درباره ی طبقات، شامل بررسی های تاریخی او است، مانند نبرد طبقاتی در فرانسه. در این کتاب مارکس طبقات زیر را نام می برد:
" بورژوازی مالی، بورژوازی صنعتی، طبقه ی بورژوازی تاجر، خرده بورژوازی، طبقه دهقان، طبقه ی کارگر و بالاخره طبقه ای که وی "لومپن پرولتاریا" می نامد و تقریباً معادل همان چیزی است که ما " لایه های پایین طبقه ی کارگر" می نامیم. این شمارش با نظریه ی طبقات اجتماعی فصل آخر سرمایه، متناقض نیست، مشکل مورد نظر مارکس در این دو متن همانند نیست و با هم فرق دارد.
در یک مورد منظور او این است که گروههای بزرگ را که از مشخصات اقتصادی سرمایه داری است، تعیین کند . در مورد دوم می خواهد گروههای اجتماعی موجود در شرایط تاریخی خاص را که بر رویدادی سیاسی تاثیر گذاشته اند، معلوم دارد.
اگر به مجموع این متون توجه کنیم، نه به نظریه ای کامل و استادانه از طبقات اجتماعی بلکه به نظریه ای سیاسی – جامعه شناختی می رسیم که به اندازه ی کافی روشن است. اساس نظر مارکس ملاحظه تضاد منافعی بنیادی میان مزدبگیران و سرمایه داران بوده. وی همچنین به این نکته اعتقاد داشت که این تضاد بر تمامی جامعه ی سرمایه داری مسلط است و به موازات تحول تاریخی، بیش از پیش صورتی ساده تر به خود گرفت.
در این نظریه، دو نقطه ی ابهام یا قابل بحث وجود دارد
مارکس در نقطه ی شروع بحث خویش، روی کار آمدن بورژوازی و روی کار آمدن طبقه ی کارگر را باهم همانند می داند. بورژوازی، نیروهای تولیدی را در داخل جامعه ی فئودالی توسعه داده است. پرولتاریا نیز در حال توسعه دادن نیروهای تولیدی در داخل جامعه ی سرمایه داری است. اما این تشبیه تا حدودی اشتباه است.علاوه بر نبوغ، می بایست شور سیاسی هم داشت برای آنکه تفاوت اساسی این دو مورد را نادیده گرفت.
بورژوازی، خواه بورژوازی تجاری یا صنعتی، هنگامی که نیروهای تولیدی را در داخل جامعه ی فئودالی آفرید، واقعاً طبقه ی اجتماعی جدیدی بود که در بطن جامعه ی قدیم تشکیل شده بود. بورژوازی اقلیتی ممتاز بود که وظایف اجتماعی لازمی را به عهده داشت. این طبقه با طبقه ی فئودالی مخالفت می کرد، همچنان که یک اشرافیت اقتصادی با اشرافیت نظامی مخالفت می کند.قابل توجه است که چگونه این طبقه ی ممتاز که از لحاظ تاریخی جدید بود، می توانست در داخل جامعه ی فئودالی، نیروها و روابط تولیدی جدیدی پدید آورد و چگونه توانسته است روبنای سیاسی فئودالیته را براندازد.
انقلاب فرانسه، در نظر مارکس لحظه ای را تشکیل می دهد که بورژوازی قدرت سیاسی را از چنگ بقایای طبقه ی فئودال که از لحاظ سیاسی حاکم بود خارج کرد. در عوض طبقه ی کارگر در جامعه ی سرمایه داری، یک اقلیت ممتاز نبود، بلکه بر عکس متشکل از انبوه کارگران محروم از امتیازها است. طبقه ی کارگر نیروها و روابط تولیدی جدیدی در داخل جامعه ی سرمایه داری پدید نمی آورد، کارگران، عمال اجرایی یک نظام تولیدی هستند که یا بوسیله ی سرمایه داران، یا به وسیله ی خداوندان تکنیک هدایت می شود.
از اینجاست که تشبیه روی کارآمدن طبقه ی کارگر به روی کارآمدن بورژوازی از لحاظ جامعه شناسی غلط است. برای ایجاد ترادف میان روی کارآمدن بورژوازی و روی کارآمدن طبقه ی کارگر مارکسیست ها، چاره ای جز به کاربردن چیزی که خود آنان محکومش کرده اند ندارند، یعنی به ناچار از اسطوره استفاده می کنند. در واقع برای این تشبیه، برعکس، لازم خواهد شد اقلیتی را که رهبری حزب سیاسی را در دست دارد و مدعی نمایندگی طبقه ی کارگر است با خود طبقه ی کارگر اشتباه کنیم. به عبارت دیگر، در عمل، برای تشبیه روی کارآمدن طبقه ی کارگر به روی کارآمدن بورژوازی، می باید لنین، استالین، خروشچف و کاسیگین را یکی پس از دیگری، طبقه ی کارگر بدانیم.
ما در اینجا درباره ی شایسته گی های نظامی که خود را نظام بورژوازی می داند یا درباره ی شایسته گی های نظامی که خود را به طبقه ی کارگر منتسب می کند، هیچ گونه قضاوتی نمی کنیم. هدف، تنها اثبات این نکته است که روی کارآمدن طبقه ی کارگر را نمی توان به روی کارآمدن بورژوازی تشبیه کرد، مگر با استفاده از افسانه پردازی و اسطوره سازی، و این اصلی ترین اشتباهی است که به چشم می خورد و نتایج آن بر تمامی بینش مارکس از تاریخ تاثیری عظیم داشته است.