ابهامات جامعه شناسي ماركس

ابهامات جامعه شناسي ماركس

کانون توجه اندیشه مارکسیستی، تعبیری جامعه شناختی و تاریخی از نظام سرمایه داری است، نظامی که به تبع تناقضات خویش محکوم به تحول به سوی انقلاب و به سوی نظامی بی تخاصم است. البته مارکس عقیده دارد که نظریه ی عمومی جامعه ی او که از بررسی وی از سرمایه داری به دست آمده، می تواند و باید در شناخت انواع دیگر جوامع هم به کار آید.

با این وجود، شکی نیست که وی قبل از هر چیز به  تعبیر ساخت و تحول سرمایه داری دل بسته است.چرا این جامعه شناسی تاریخی سرمایه داری موجب این همه تعابیر گوناگون شده است؟ چرا تا این حد مبهم است؟ اگر دلایل تصادفی، تاریخی و حوادث ناشی از وقایع پس از مرگ مارکس و چگونگی سرنوشت جنبش ها و جوامعی که خود را پیرو مارکسیسم دانسته اند را کنار بگذاریم، می توان سه دلیل عمده برای این ابهام بیان کرد:

 اول اینکه، تلقی مارکسیستی از جامعه ی سرمایه داری و جوامع، به طور کلی، نوعی تلقی جامعه شناختی است. اما این جامعه شناسی با نوعی فلسفه همراه است. تعدادی از دشواری های تعبیر اندیشه  مارکس ناشی از روابط میان فلسفه و جامعه شناسی است، روابطی که به شیوه های گوناگون می توان درک کرد.

 دوم اینکه، جامعه شناسی مارکسیستی به معنای اخص، تعابیر مختلفی را در بردارد که  به تعابیر کم و بیش جزمی وابسته اند، مفاهیمی چون نیروهای تولید یا روابط تولید. خود مفاهیم روبنا و زیربنا هم البته روشن نیستند و موجب بحث های مبهم می شوند. و بالاخره، روابط اقتصاد و جامعه شناسی موجب تعابیر گوناگونند. به عقیده ی مارکس، جامعه ی کل را براساس علم اقتصاد می توان درک کرد، اما روابط میان نمودهای اقتصادی و کل اجتماعی مبهم اند.

 مارکسیسم در مورد توسعه ی نیروهای تولید، دگرگونی روابط تولید، تشدید نبرد طبقاتی و رفتن به سوی انقلاب، نوعی توازی می پذیرد. مارکسیسم به طور جزمی اش، شامل این اعتقاد است که عامل قطعی، نیروهای تولیدی اند و توسعه ی همین نیروها شاخص معنای تاریخ بشری است. اگر نبرد طبقاتی به موازات توسعه ی نیروهای تولید در نظام سرمایه داری تخفیف یابد، یا اینکه اگر مشاهده شود که در اقتصادی نه چندان توسعه یافته، مالکیت جمعی وجود دارد، دیگر آن توازی حرکات مذکور در فوق تصور شده بود و برای یک فلسفه ی تاریخ جزمی ضرورت داشت، منتفی خواهد بود.

در اندیشه ی مارکس بیان شده است که نظام تاریخی تحت تاثیر چند خصلت عمده تعریف می شود که عبارتند از:" وضع نیروهای تولید، شیوه ی مالکیت و مناسبات کارگران با یکدیگر." بر این اساس ممکن است، مناسبات بخش های متفاوت با یکدیگر، واقعاً انعطاف پذیر و دیالکتیکی باشد، اما آنچه اهمیت اساسی دارد این است که تعریف یک نظام اجتماعی براساس تعداد محدودی از پدیده ها، که پدیده هایی قاطع شمرده شده اند، انجام گرفته است.

اشکال کار این است که این پدیده های متفاوت که به نظر مارکس اهمیت قاطع دارند و با هم مربوط هستند، امروزه بی ارتباط با هم به نظر می رسند و تاریخ نیز بی ارتباطی آنها را به همه نشان داده است.

از نظر مارکس، توسعه ی نیروهای تولیدی، حفظ روابط تولیدی سرمایه داری و کارکرد مکانیسم های این نظام را دشوارتر می سازد و بنابراین، نبرد طبقاتی بیش از پیش بی رحمانه تر می شود. واقع امر این است که توسعه ی نیروهای تولید در برخی موارد همراه با مالکیت خصوصی بوده و در مواردی دیگر، همراه با مالکیت عمومی، و انقلاب در آنجایی که نیروهای تولیدی از همه توسعه یافته تر بوده، صورت نگرفته است. آن پدیده هایی که مارکس کل اجتماعی و تاریخی را براساس آنها بازیافته بود، بر اثر جریان تاریخ از هم پاشیده شده اند. برای مشکلی که ناشی از این ازهم پاشیدگی است دو راه حل ممکن وجود دارد:

اول تعبیری انعطاف دار و انتقادی که اندیشه ی مارکس را به عنوان روشی برای تفسیر جامعه شناختی و تاریخی می نگرد و تعبیری است مورد قبول همگان.

دوم تعبیر جزمی اندیشه ی مارکس که همچنان همان انگاره ی تحول تاریخی را که مارکس پذیرفته بود، قبول دارد، هر چند که وضعیت کنونی از بعضی جهات کاملاً با وضعیت دوران مارکس متفاوت است.این تعبیر دوم امروزه به عنوان تعبیر درست اندیشانه یا ارتدوکس محسوب می شود، زیرا در این تعبیر، پایان جامعه ی غربی به تبع تناقضات درونی و در هم شکسته شدن خود به خودی نظام سرمایه داری اعلام شده است. اما، آیا این بینش جزمی، همانا جامعه شناسی مارکس است؟

یکی دیگر از ابهامات جامعه شناسی مارکس، از بحث مربوط به مفاهیم اساسی، خصوصاً مفاهیم زیربنا و روبنا برداشت می شود. کدام یک از عناصر واقعیت اجتماعی به زیربنا تعلق دارد و کدام یک به روبنا؟

 به طور کلی به نظر می رسد که باید اقتصاد، خصوصاً نیروهای تولید، یعنی هم مجموعه ی وسایل فنی یک جامعه و هم سازمان کار را جزو عناصر زیربنایی بدانیم. اما وسایل و دستگاه های فنی یک جامعه ی متمدن از شناسایی های علمی آن جدا نیستند و حال آنکه شناسایی های علمی ظاهراً متعلق به حوزه ی فکرها و دانش ها هستند و این عناصر اخیر نیز ظاهراً به روبنا تعلق دارند، یا دست کم تا آنجا که دانش علمی، در برخی از جوامع، دقیقاً به طرز فکر و به فلسفه بستگی دارد، فکرها و دانش ها را باید از عناصر روبنایی دانست. به عبارت دیگر، زیربنا که به عنوان نیروی تولید تعریف شده، شامل عناصری است که باید جزو روبنا باشند.

همچنین نیروهای تولید، در عین حال که به وسایل و دستگاه های فنی بستگی دارد به سازمان کار مشترک هم بستگی دارد که سازمان کار نیز به نوبه ی خود به قوانین مالکیت وابسته است. قوانین مالکیت از زمره ی امور حقوقی است و حال آنکه، دست کم در بعضی از نوشته های مارکس، می بینیم که حقوق بخشی از واقعیت دولتی است و دولت نیز جزو روبناست. این موارد ساده نشان می دهد که تفکیک آنچه بنا به تعریف جزو زیربناست، از آنچه جزو روبناست، واقعاً دشوار است.

 جامعه شناسی مارکس را می توان جامعه شناسی نبرد طبقاتی نیز دانست. برخی از قضایا در این جامعه شناسی اهمیت بنیادی دارند. جامعه ی کنونی، جامعه ی متخاصم است. طبقات، عوامل اصلی درام تاریخی سرمایه داری به طور اخص و تاریخ به طور اعم هستند. نبرد طبقاتی محرک تاریخ است و سرانجام به انقلابی می انجامد که پایان دوره ی پیش از تاریخ و آغاز جامعه ی بی تخاصم خواهد بود. اما طبقه ی اجتماعی چیست؟

در این باره در آثار مارکس متون بسیاری وجود دارد. در جلد سوم سرمایه، در فصلی به نام طبقات، مارکس سه طبقه را نام می برد:

" مالکان نیروی ساده کار،

مالکان سرمایه

و مالکان زمین

که منابع درآمد هریک از آنها به ترتیب عبارت است از:

مزد،

سود

و اجاره.

در نتیجه، کارگران مزد بگیر، سرمایه داران و مالکان زمین، سه طبقه ی عمده جامعه ی نوین را که براساس نظام تولید سرمایه داری قرار دارد تشکیل می دهند." در اینجا تمایز طبقات براساس تمیز سرچشمه ی اقتصادی از درآمد، که تمایزی کلاسیک نیز هست، نهاده شده:

سرمایه - سود، زمین – اجاره ی ملک، کار – دستمزد. سود، شکل ظاهری واقعیت اساسی ارزش اضافی است و اجاره بخشی از ارزش اضافی، یعنی بخشی از ارزشی که به کارگران داده نشده است. این تعبیر طبقات اجتماعی به کمک ساخت اقتصادی، تعبیری است که بهتر از همه ی تعابیر با برداشت علمی مارکس سازگار است. براساس این تعبیر می توان برخی از قضایای اساسی نظریه ی مارکسیستی را استخراج کرد. نخست اینکه طبقه ی اجتماعی، گروهی است که در فرآیند تولید جایگاه معینی دارد. از سوی دیگر می توان نتیجه گرفت که روابط طبقاتی به موازات توسعه ی سرمایه داری رو به ساده تر شدن دارند.

اگر منابع درآمد، از دو صورت خارج نباشند و در صورتی که اجاره ی املاک را که به موازات پیشرفت صنعتی شدن، اهمیت آن کاسته می گردد، کنار بگذاریم، پس دو طبقه ی بزرگ بیشتر وجود ندارد؛

طبقه ی کارگر، که طبقه ای است متشکل از کسانی که جز نیروی کار خویش مالک چیز دیگر نیستند و بورژوازی سرمایه دار که تمامی کسانی هستند که بخشی از ارزش اضافی راغصب می کنند.

دسته ی دیگر از متون مارکس درباره ی طبقات، شامل بررسی های تاریخی او است، مانند نبرد طبقاتی در فرانسه. در این کتاب مارکس طبقات زیر را نام می برد:

" بورژوازی مالی، بورژوازی صنعتی، طبقه ی بورژوازی تاجر، خرده بورژوازی، طبقه دهقان، طبقه ی کارگر و بالاخره طبقه ای که وی "لومپن پرولتاریا" می نامد و تقریباً معادل همان چیزی است که ما " لایه های پایین طبقه ی کارگر" می نامیم. این شمارش با نظریه ی طبقات اجتماعی فصل آخر سرمایه، متناقض نیست، مشکل مورد نظر مارکس در این دو متن همانند نیست و با هم فرق دارد.

در یک مورد منظور او این است که گروههای بزرگ را که از مشخصات اقتصادی سرمایه داری است، تعیین کند . در مورد دوم می خواهد گروههای اجتماعی موجود در شرایط تاریخی خاص را که بر رویدادی سیاسی تاثیر گذاشته اند، معلوم دارد.

 اگر به مجموع این متون توجه کنیم، نه به نظریه ای کامل و استادانه از طبقات اجتماعی بلکه به نظریه ای سیاسی – جامعه شناختی می رسیم که به اندازه ی کافی روشن است. اساس نظر مارکس ملاحظه تضاد منافعی بنیادی میان مزدبگیران و سرمایه داران بوده. وی همچنین به این نکته اعتقاد داشت که این تضاد بر تمامی جامعه ی سرمایه داری مسلط است و به موازات تحول تاریخی، بیش از پیش صورتی ساده تر به خود گرفت.

 در این نظریه، دو نقطه ی ابهام یا قابل بحث وجود دارد

مارکس در نقطه ی شروع بحث خویش، روی کار آمدن بورژوازی و روی کار آمدن طبقه ی کارگر را باهم همانند می داند. بورژوازی، نیروهای تولیدی را در داخل جامعه ی فئودالی توسعه داده است. پرولتاریا نیز در حال توسعه دادن نیروهای تولیدی در داخل جامعه ی سرمایه داری است. اما این تشبیه تا حدودی اشتباه است.علاوه بر نبوغ، می بایست شور سیاسی هم داشت برای آنکه تفاوت اساسی این دو مورد را نادیده گرفت.

 بورژوازی، خواه بورژوازی تجاری یا صنعتی، هنگامی که نیروهای تولیدی را در داخل جامعه ی فئودالی آفرید، واقعاً طبقه ی اجتماعی جدیدی بود که در بطن جامعه ی قدیم تشکیل شده بود. بورژوازی اقلیتی ممتاز بود که وظایف اجتماعی لازمی را به عهده داشت. این طبقه با طبقه ی فئودالی مخالفت می کرد، همچنان که یک اشرافیت اقتصادی با اشرافیت نظامی مخالفت می کند.قابل توجه است که چگونه این طبقه ی ممتاز که از لحاظ تاریخی جدید بود، می توانست در داخل جامعه ی فئودالی، نیروها و روابط تولیدی جدیدی پدید آورد و چگونه توانسته است روبنای سیاسی فئودالیته را براندازد.

انقلاب فرانسه، در نظر مارکس لحظه ای را تشکیل می دهد که بورژوازی قدرت سیاسی را از چنگ بقایای طبقه ی فئودال که از لحاظ سیاسی حاکم بود خارج کرد. در عوض طبقه ی کارگر در جامعه ی سرمایه داری، یک اقلیت ممتاز نبود، بلکه بر عکس متشکل از انبوه کارگران محروم از امتیازها است. طبقه ی کارگر نیروها و روابط تولیدی جدیدی در داخل جامعه ی سرمایه داری پدید نمی آورد، کارگران، عمال اجرایی یک نظام تولیدی هستند که یا بوسیله ی سرمایه داران، یا به وسیله ی خداوندان تکنیک هدایت می شود.

 از اینجاست که تشبیه روی کارآمدن طبقه ی کارگر به روی کارآمدن بورژوازی از لحاظ جامعه شناسی غلط است. برای ایجاد ترادف میان روی کارآمدن بورژوازی و روی کارآمدن طبقه ی کارگر مارکسیست ها، چاره ای جز به کاربردن چیزی که خود آنان محکومش کرده اند ندارند، یعنی به ناچار از اسطوره استفاده می کنند. در واقع برای این تشبیه، برعکس، لازم خواهد شد اقلیتی را که رهبری حزب سیاسی را در دست دارد و مدعی نمایندگی طبقه ی کارگر است با خود طبقه ی کارگر اشتباه کنیم. به عبارت دیگر، در عمل، برای تشبیه روی کارآمدن طبقه ی کارگر به روی کارآمدن بورژوازی، می باید لنین، استالین، خروشچف و کاسیگین را یکی پس از دیگری، طبقه ی کارگر بدانیم.

 ما در اینجا درباره ی شایسته گی های نظامی که خود را نظام بورژوازی می داند یا درباره ی شایسته گی های نظامی که خود را به طبقه ی کارگر منتسب می کند، هیچ گونه قضاوتی نمی کنیم. هدف، تنها اثبات این نکته است که روی کارآمدن طبقه ی کارگر را نمی توان به روی کارآمدن بورژوازی تشبیه کرد، مگر با استفاده از افسانه پردازی و اسطوره سازی، و این اصلی ترین اشتباهی است که به چشم می خورد و نتایج آن بر تمامی بینش مارکس از تاریخ تاثیری عظیم داشته است.

اقتصاد کلان ‌  نوشته: دکتر مصطفي شريف‌


اشاره:اقتصاد بي‌ترديد از جمله علومي است که خواه ناخواه همگان با آن به طور روزمره سر و کار دارند؛اما اين ارتباط وثيق به معني پيش پا افتاده بودن مباحث مورد تحقيق و بررسي در اين رشته علمي نيست.آنچه در پي مي‌آيد،بخشي از کتاب اقتصاد کلا‌ن است که اتشارات اطلا‌عات به تازگي روانه بازار کتاب کرده است.

اقتصاد کلان چيست؟

‌ در اقتصاد کلان(‌‌Macroeconomics) روابط اقتصادي متغيرهايي مانند توليد، مصرف، پس‌انداز، سرمايه‌گذاري، درآمد، رشد اقتصادي، تورم و مانند اينها مورد بررسي و مطالعه قرار مي‌گيرد. به عبارت ديگر: اقتصاد کلان، بررسي وضع اقتصادي در سطح کل است و برخلاف اقتصاد خرد که به بررسي قيمت‌ها، مقدار خريد، فروش، هزينه، درآمد و غيره در سطح بنگاهها و بازارهاي فردي مي‌پردازد، اقتصاد کلان مجموعه نظريه‌هايي است که پديده‌هاي اقتصادي را در سطح مقادير جمعي تجزيه و تحليل مي‌کند و مجموع رفتارها و واکنشهاي اقتصادي و نيز دورانهاي بازرگاني و تغييرات ايجادشده در بازارهاي کالاها و خدمات، کار، سرمايه و پول را مورد مطالعه قرار مي‌دهد. دامنه اقتصاد کلان بسيار گسترده و مشتمل بر نظريه‌هاي سرمايه‌گذاري، توليد، درآمد، اشتغال، بيکاري، تورم، مصرف، سطح عمومي قيمت‌ها، نظريه‌هاي پولي و نرخهاي بهره، سود، هزينه‌ها و بدهيهاي دولت، کسري بودجه، تجارت خارجي و به‌طورکلي شامل مجموعه سياست‌هاي مالي و پولي و رشد اقتصادي و حتي پيش بيني تغيير آنها در آينده است. ‌



سوالات و موضوعات مطرح در اقتصاد کلان‌

‌ همان گونه که گفته شد، موضوعات و مفاهيم و سوالات فراواني را مي‌توان يافت که در قالب اقتصاد کلان قابل طرح و بحث هستند، اما به نظر مي‌رسد مهمترين موارد بدين‌قرارند:‌

1‌- چه عواملي در تعيين ميزان توليد و اشتغال در جامعه موثرند و موجب نوسان آنها مي‌شوند؟‌

2‌- چه عواملي در تعيين سطح عمومي قيمت‌ها موثرند و موجب نوسان آنها مي‌شوند؟ تورم و رکود چگونه به وجود مي‌آيند؟‌

3‌- چه عواملي در تعيين ميزان متوسط نرخ دستمزد در جامعه موثرند؟‌

4‌- چگونه مي‌توان آثار مصرف، سرمايه‌گذاري، مخارج دولت و تجارت بين‌الملل بر سطح کلي توليد و اشتغال و قيمت‌هاي داخلي و رشد اقتصادي را مورد بررسي قرار داد؟

5‌- چه عواملي و چگونه کل توليد جامعه را بين مصرف و پس‌انداز تقسيم مي‌کنند و اين امر برتوليد، اشتغال و قيمت‌ها چه آثاري بر جاي مي‌گذارند؟‌

6‌- چه عواملي موجب رشد مداوم در بخشهاي مختلف اقتصادي مي‌شوند؟

‌ يادآور مي‌شود که در سطح کلان متغيرهاي اقتصادي مانند مصرف، توليد، سرمايه‌گذاري، پس‌انداز، هزينه‌هاي دولتي و درآمد، همگي در سطح کلي مورد بررسي قرار مي‌گيرند.‌


هدفهاي مهم اقتصاد کلان‌

هدفهاي اقتصاد کلان در گذشته و امروز گرچه تفاوتهاي عمده‌اي را به ويژه از نظر سياست‌گذاري‌ها و دخالت دولتها در امور اقتصادي داشته است، اما کليت آنها در جامعه تغيير چنداني نکرده است. مهمترين هدفهاي اقتصاد کلان دستيابي و يا نزديک شدن به موارد زير است: ‌

1‌- اشتغال کامل: وضعيتي که در آن بيکاري غير ارادي (نوعا در مورد نيروي انساني) وجود نداشته باشد و يا در حداقل ممکن و قابل قبول باشد.‌

2- ثبات قيمت‌ها: يعني سياست‌گذاران اقتصادي با سياست‌گذاريها و تصميم‌هاي خود سعي کنند با اقدامات مناسب طوري عمل کنند که قيمت‌ها (قيمت کالاها، خدمات، عوامل توليد و غيره) نوسانات زيادي نداشته باشند.‌

3‌- توزيع عادلانه درآمد در جامعه: دسترسي همه آحاد جامعه به امکانات با تبعيض و تمايز نباشد، به‌طوري که شکافهاي موجود بين دهکهاي درآمدي جمعيت کشور کم شود و يا حداقل، زيادتر نشود.‌

4‌- رشد و توسعه اقتصادي مداوم: که همان هدف‌غايي مادي و معنوي همه اقتصادهاي دنياست.‌



رشد اقتصادي چيست؟ ‌

هنگامي که درباره نرخ رشد اقتصادي به عنوان عامل اصلي افزايش سطح زندگي در بلندمدت صحبت مي‌کنيم، در واقع به اين پرسش مهم پاسخ مي‌دهيم که: تغيير مثبت محصول ناخالص ملي واقعي چگونه بايد حاصل شود؟ در نظريه‌هاي رشد، روابط متقابل ميان عرضه عوامل، پس‌انداز و سرمايه در فرايند رشد به‌صورت الگو بيان مي‌شود. در واقع در تابع توليد، آنچه موجب رشد اقتصادي مي‌شود، رشد مجموعه نيروي کار، رشد سرمايه و بهبود کارايي‌ها يا دانش فني هستند که خود را در قالب بهره‌وري عوامل نشان مي‌دهند. هرکدام از اين منابع سهمي در رشد دارند، اما از آنجا که سهم نيروي کار تقريبا ثابت است و دانش فني نيز در کوتاه مدت تغيير چنداني ندارد، ازجمله مهمترين منابع براي رشد اقتصادي، رشد سرمايه است که در تعيين آن، پس‌انداز نقش بسيار مهمي ايفا مي‌کند و پس‌انداز هم به درآمد بستگي دارد که خود به سرمايه وابسته است، لذا اگرچه با فرايندي وابسته به هم روبرو هستيم؛ اما نرخ پس‌انداز در يک سيستم اقتصادي متعادل تعيين کننده ميزان کالاهاي سرمايه‌اي ( و سطح توليد ) است. هرچقدر نرخ پس‌انداز بالاتر رود، امکان افزايش ميزان کالاهاي سرمايه‌اي و سطح توليد فراهم‌تر خواهد شد. افزايش نرخ پس‌انداز تا رسيدن نظام اقتصادي به وضع پايدار جديد، رشد اقتصادي را بالا مي‌برد. ‌


عوامل‌ موثر در کاهش رشداقتصادي‌کدامند؟

‌ مجموعه عوامل موثر در کاهش رشد اقتصادي عبارتند از: عدم ثبات قيمت‌ها، انحراف منابع از توليد، افزايش هزينه‌هاي مبادله و تجاري، کاهش آزادي اقتصادي، وجود موانع مختلف در جريان سرمايه‌گذاري خارجي و کاهش آن، تسلط دولت بر موسسات مالي و دخالت در جريان اعتبارات و غيره. از طرف ديگر، معمولا رشد اقتصادي بيکاري را تحت تاثير قرار مي‌دهد؛ به همين دليل در بررسي‌هاي اقتصادي، رشد و بيکاري را با يکديگر مورد مطالعه قرار مي‌دهند. يعني به منظور ارزيابي وضعيت ‌اقتصادي، توجه خاصي نسبت به رشد اقتصادي و بيکاري مبذول مي‌شود. رشد مثبت و پايدار نشانگر توان بالا و سلامت اقتصاد است اما افزايش بيکاري و نوسانات زياد رشد، نشانگر ضعف اقتصاد مي‌باشد. با افزايش توليد ناخالص ملي(‌‌GNP) از بيکاري کاسته مي‌شود و بالعکس. در اين مورد توجه به مطالعات اوکان سودمند خواهد بود. ‌

قانون اوکان: رابطه معکوسي بين بيکاري و توليد ناخالص ملي وجود دارد؛ با افزايش نرخ بيکاري، توليد ناخالص ملي حقيقي کاهش مي‌يابد.‌

از مطالب بالا مي‌توان در تعريف اقتصاد کلان بهره گرفت تا در عبارتي موجز به فوايد آن نيز پي ببريم. اقتصاد کلان عبارت از مطالعه و تجزيه و تحليل پديده‌ها و بررسي روابط بين متغيرهاي کلي اقتصادي به منظور پيش‌بيني و اتخاذ سياستهاي مناسب براي آينده و نيز اصلاح سياستها و تصميمات کلان اقتصادي گذشته يک کشور است. پس با شناخت و کاربرد اقتصاد کلان انتظار داريم از يک طرف پيش‌بيني‌هاي لازم و مناسبي براي اقتصاد کشور صورت گيرد و از سوي ديگر، سياست‌هاي اقتصادي گذشته به‌طور مداوم مورد بازنگري قرار گيرند تا وضعيت متغيرهاي کلي اقتصادي بهبود پيدا کنند، رشد اقتصادي تحقق يابد و بيکاري و تورم مهارشوند.‌



بازيگران عرصه اقتصاد کلان و پديدآورندگان بازارها

‌ به‌طورکلي مفاهيم مربوط به چرخه اقتصادي (درآمد و توليد)، مفهوم درآمدملي، توليدملي و غيره را در قالب مفاهيم کلي زير مي‌توان بيان نمود: آنچه در اقتصاد کلان مورد مطالعه و بررسي واقع مي‌شود مجموعه روابطي است که بين عوامل موثر در اقتصاد شکل مي‌گيرد. در اين عرصه خانوارها ( با مصارف و پس‌اندازها )، بنگاهها ( با سرمايه‌گذاري و توليد)، دولت (با هزينه‌ها و مالياتها) و مجموعه بازارهاي کالاها و خدمات يا بازارهاي مالي و سرمايه که در داخل و خارج از کشور شکل مي‌گيرند، اقتصاد کلان يک جامعه را تحت تاثير قرار مي‌دهند.

چرخه يا جريان اقتصادي مجموعه فعل و انفعال‌ها و فعاليتهايي هستند که بين مجموعه عوامل ( نهاد‌هاي ) اقتصادي در سطح ملي ( خانوارها و بنگاهها ) جريان پيدا مي‌کنند و منجر به اشتغال، توليد و درآمد مي‌شوند. دولت به عنوان يک نهاد قانوني متناسب با سطح رشد فرهنگي، اجتماعي و سياسي هرجامعه، در امور اقتصادي مداخله مي‌کند که چگونگي تاثيرگذاري و نقش آن در اقتصاد در قالب چرخه اقتصادي، متعاقبا مورد مطالعه قرار خواهد گرفت.‌


توضيح متغيرها و مفاهيم اصلي حسابهاي ملي و کلان اقتصادي‌

‌ در اقتصاد کلان متغيرهاي گوناگوني وجود دارند که تعدادي از آنها از اهميت زيادي برخوردارند. همچون درآمد(محصول) ملي، سطح عمومي قيمت‌ها، سطح عمومي اشتغال و بيکاري، نرخ بهره، تراز پرداخت‌ها و نرخ ارز و مانند اين‌ها خواهد پرداخت. درآمد ملي، محصول ملي و توليد ملي به‌طور عام، کل توليدات يک کشور را نشان مي‌دهند. به‌عبارت ديگر حسابهاي ملي برآورد منظمي از محصول ناخالص ملي را ارائه مي‌کنند که موجب سنجش عملکرد اقتصاد کشور در توليد کالاها و خدمات مي‌شوند. ‌



درآمد ملي(‌‌NI)‌

‌ درآمد ملي عبارت است از: مجموع عايديها و درآمدهاي حاصل از عوامل توليد که به منظور توليد کالاها و خدمات در يک اقتصاد ملي در يک دوره مالي (مثلا يک سال) به کار گرفته مي‌شوند (مانند حقوق و دستمزد نيروي انساني، اجاره زمين و ساختمان، سود سرمايه و بهره، حقوق مالکيت و مانند آن). در واقع درآمد ملي در يک جامعه کل دريافت‌هاي عوامل توليدند که در سطح ملي بايد معادل ارزش کالاها و خدمات توليد و مبادله شده توسط بنگاه‌ها باشند.‌

حسابداري ملي: دانشجويان درس اقتصاد کلان در مباحث اقتصادي حسابداري ملي با مفاهيم توليد ناخالص ملي، توليد خالص ملي و توليد ناخالص داخلي و نيز محاسبه شاخص‌هاي مختلف آشنا مي‌شوند.‌



توليد يا محصول ناخالص ملي ‌

‌ توليد (يا محصول) ناخالص ملي عبارت است از: مجموعه ارزش تمامي کالاها و خدمات نهايي توليد شده در يک دوره معين مالي (مثلا يک‌سال).کلمه نهايي از آن جهت استعمال مي‌شود که يک کالا يا خدمت اقتصادي، دوبار محاسبه نشود. مثلا کالاي واسطه‌اي در محاسبات منظور نمي‌شود يا اگر بشود براي محاسبه ارزش کالاي نهايي، بايد ارزش کالاي واسطه‌اي از آن کم شود؛ يعني اين کالاهاي واسطه‌اي براي فروش مجدد خريداري نشده باشند. به‌عبارت ديگر توليد ناخالص ملي معياري براي سنجش اندازه‌گيري فعاليتهاي اقتصادي است که در يک دوره مالي به‌وقوع پيوسته‌اند. مي‌توان گفت با بررسي مجموعه ارزشهاي تمام کالاها و خدمات توليد شده در يک دوره مالي مي‌توان به وضعيت اقتصادي جامعه پي برد. توليد ناخالص ملي ممکن است به‌صورت اسمي يا جاري (با وجود تغيير سطح عمومي‌ قيمت‌ها) مورد بررسي قرارگيرد و يا ممکن است با ارقام واقعي مورد مطالعه قرار گيرد.‌



توليد يا محصول خالص ملي (‌‌NNP )‌

معمولا محصول خالص ملي به منزله عامل سنجش بهتري از ميزان فعاليت‌هاي اقتصادي، که با توجه به ذخيره سرمايه و نيروي کار موجود، مي‌تواند براي دوره‌هاي طولاني تداوم پيدا کند، مورد استفاده قرار مي‌گيرد. مي‌توان با کسر نمودن ذخيره استهلاک از محصول ناخالص ملي، محصول خالص ملي يا درآمد خالص ملي را به‌دست آورد:‌ D-‌ GNP = NNP‌ ‌يعني هرگاه ميزان استهلاک هر دوره از توليد ناخالص ملي آن دوره کم شود، توليد خالص ملي به دست مي‌آيد. ميزان استهلاک(‌‌D) ، ارزش کالاهاي سرمايه‌اي است که در جريان توليد هر دوره مورد استفاده قرار گرفته و در واقع مستهلک شده‌اند. ‌



مصرف شخصي‌

مصرف شخصي بخشي از درآمدخانوارها است که در يک دوره مالي صرف کالاها و خدمات مصرفي مي‌شود و در قالب مخارج در مي‌آيد. عوامل موثر بر مصرف شخصي شامل دارايي‌ مصرف‌کنندگان است که به‌صورت پول نقد، دسترسي به سپرده‌هاي بانکي، اوراق بهادار و غيره بوده که درجه نقدشوندگي آن‌ها زياد باشد و شامل مصرف کالاهاي مصرفي بادوام همچون يخچال، اتومبيل و غيره و نيز افزايش استاندارد زندگي از نظر مصرف خدمات و کالاهاي مصرفي بي‌دوام مانند: نان، گوشت، سينما و مانند اينها مي‌شود. ضمنا توسعه اعتبارات مصرف‌کننده، نرخ بهره، تغييرات قيمت‌ها، انتظارات مصرف‌کننده و توزيع درآمد از‌جمله عواملي هستند که روي مصرف مصرف‌کننده تاثير دارند که البته بين اقتصاددانان اتفاق‌نظر کامل در مورد تاثير و درجه تاثير آنها وجود ندارد. در قسمت هزينه‌هاي مصرفي بخش خصوصي، بيشتر به مفاهيم مصرف پرداخته خواهد شد.‌

پس‌انداز ‌

پس‌انداز بخشي از درآمد خانوارهاست که در دوره مورد بررسي به مصرف نرسيده و خانوارها مصرف آن را به اميد مصرف بيشتر و بهتر در آينده، به تاخير انداخته‌اند. اين وجوه معمولا در بازار مالي (موسسات پولي و اعتباري يا بورس) سپرده‌گذاري يا پس‌انداز مي‌شوند. اقتصاد يک جامعه هر چقدر در جذب پس‌اندازها و هدايت آنها به سمت سرمايه‌گذاريهاي ثابت، موفق‌تر و به سامان‌تر عمل کند، در جهت رشد و توسعه بيشتر حرکت خواهد کرد. ‌



سرمايه‌گذاري‌

سرمايه‌گذاري برنامه‌ريزي شده مجموعه وجوهي است که توسط بنگاه‌ها و دولت به‌صورت کالاهاي سرمايه‌اي، ماشين‌آلات، تجهيزات، ساختمان و مانند آن از بازار کالاها و خدمات سرمايه‌اي خريداري مي‌شود. تغيير در موجودي انبارها (تغيير در موجودي‌ها اعم از کالا، کالاي نيم‌ساخته يا مواد اوليه) جزء سرمايه‌گذاري برنامه‌ريزي شده است، در حالي که تغييرات ناخواسته جزء سرمايه‌گذاري برنامه‌ريزي نشده به ‌شمار مي‌رود. به عبارت ديگر، وقتي بنگاهها و نيز يک کشور در وضعيت عادي قرار داشته باشند، کل سرمايه‌گذاريها و از جمله موجودي انبار را متناسب با برنامه‌ريزي خود تنظيم و اجرا مي‌کنند. اما در وضعيت‌هاي ديگر موجودي انبارها ممکن است به دليل رونق اقتصادي يا رکود اقتصادي دچار تغييرات شوند و به ترتيب کاهش يا افزايش يابند. به همين دليل است که به تغيير در موجودي انبارها، سرمايه‌گذاري برنامه‌ريزي نشده گفته مي‌شود.‌

مالياتهاي خالص‌

به‌طور کلي، مالياتها عبارت از مجموعه وجوهي است که مطابق قوانين موضوعه توسط بنگاهها، شرکتها و مردم براي تامين مخارج و اداره کشور به دولت پرداخت مي‌شود. مالياتهاي خالص‌عبارت از مجموعه مالياتها(T) منهاي پرداختهاي انتقالي دولت به مردم و بنگاههاست (‌‌Tr يارانه و غيره). ‌(ماليات خالص= کل مالياتهاي دريافتي دولت منهاي پرداختهاي انتقالي): ‌Tn =T- Tr



هزينه‌هاي دولت(‌G)‌

هر دولتي براي اداره امور کشور مجبور به انجام هزينه‌هايي است که اين هزينه‌ها نيازمند تامين مالي مي‌باشد و بايستي منابع تامين آنها مشخص گردد. هزينه‌هاي دولت عبارت از مجموعه مخارجي است که دولت در يک دوره مالي براي تحقق هدفهاي مورد نظر خود صرف خريد کالاها و خدمات مي‌کند. اين وجوه معمولا توسط مردم به‌طور مستقيم و غيرمستقيم پرداخت مي‌شود.‌



موجودي انبار

بنگاههاي اقتصادي همواره براي اينکه جريان توليد و فروش بر اثر به‌وجود آمدن نوسانات بازار دچار وقفه نشوند، مجبور هستند مقداري موجودي انبار داشته باشند. موجودي انبار يا سرمايه در گردش مقدار کالاي ساخته شده آماده فروش، کالاهاي نيمه ساخته در جريان يا در فرايند توليد و مواد اوليه‌اي است که به عنوان ذخيره، جريان توليد و فروش را به‌طور متناسب تداوم مي‌بخشند. چنانچه موجودي يا ذخيره مواد اوليه براي ادامه جريان توليد بنگاهها ناکافي باشد و يا موجودي کالاي نهايي در انبار بنگاهها متناسب با قراردادهاي فروش آنها نباشد، روند توليد و فروش کالاهاي نهايي به مخاطره خواهد افتاد.‌

توليد(يا محصول) ناخالص داخلي (GDP) ‌

توليد (يا محصول) ناخالص داخلي، ميزان موفقيت اقتصاد يک کشور را با تغييرات مثبت ‌‌GDP نشان مي‌دهد. توليد (محصول) ناخالص داخلي، ارزش پولي توليد کالاها و خدماتي است که سهم خارجيان مقيم کشور و کالاهاي واسطه‌اي از آن خارج شده و سهم هموطنان مقيم در خارج کشور نيز در آن به حساب نيامده باشد. به بيان ديگر، ارزش آنچه صرفا در داخل مرزهاي يک کشور( توسط گروه مقيم) توليد شده باشد، محصول ناخالص داخلي نامند. به اين ترتيب، اگر در رابطه زير جمع جبري درآمد عوامل توليد، داخل پرانتز، مثبت باشد، توليد ناخالص داخلي کوچکتر از توليد ناخالص ملي است و بالعکس:‌‌(درآمد خارجيان مقيم در داخل‌- درآمد عوامل توليد از خارج) + توليد ناخالص داخلي= توليد ناخالص ملي‌

‌ افراد و موسسات مقيم و غيرمقيم: کليه افراد و موسساتي که در قلمرو داخلي (سرزمين داخلي) يک کشور زندگي مي‌کنند يا به فعاليت اشتغال دارند، حوزه داخلي اقتصاد را تشکيل مي‌دهند. مجموعه افراد و موسسات (عوامل اقتصادي) حوزه داخلي اقتصاد به دو گروه؛ مقيم و غيرمقيم قابل تقسيم مي‌باشد. اشخاص مقيم به افراد و موسساتي اطلاق مي‌شود که يا بومي کشور موردنظر باشند (به مفهوم تابعيت براي افراد و تابعيت و ثبت براي شرکت‌ها و موسسات) و يا مدت اقامت آنان در کشور مربوطه بيش از يک‌سال باشد. افراد و موسساتي که فاقد شروط فوق‌الذکر باشند، غيرمقيم تلقي مي‌شوند. بنابراين خارجياني که براي مقاصد متفاوت از جمله گذران ايام تعطيل، استفاده از خدمات پزشکي، تورهاي مطالعاتي، شرکت در کنفرانسها و شرکت در مسابقات ورزشي به کشور وارد مي‌شوند، کارکنان ناوگانهاي خارجي، تجار خارجي، کارگران فصلي با کمتر از يک‌سال اقامت، نمايندگان سياسي سفارتخانه‌ها، کنسولگري‌ها، دستگاهها و سازمانهاي بين‌المللي که اعضاي آنها تابعيت کشور مربوطه را نداشته باشند، جملگي غيرمقيم تلقي مي‌شوند.

در حسابداري اقتصادي غالبا لفظ ملي به عنوان جايگزين لفظ مقيم به‌کار مي‌رود و در تعيين مرز بين عوامل اقتصادي مقيم و غير مقيم معمولا تابعيت و اقامت بيش از يک‌سال ملاک اصلي تشخيص است.‌

توليد(يا محصول) سرانه ناخالص داخلي‌

توليد(محصول) سرانه ناخالص داخلي معياري است که معمولا سطح زندگي مردم در جوامع مختلف را نشان مي‌دهد. اگر توليد ناخالص داخلي در هر دوره بر جمعيت کشور در آن دوره تقسيم شود، توليد سرانه ناخالص داخلي به‌دست خواهد‌آمد. گرچه توليد سرانه، نحوه توزيع درآمد آن جامعه را نشان نمي‌دهد، اما نشان مي‌دهد که درآمد يک شهروند به‌طور متوسط در جامعه مورد نظر چقدر است.‌



ارزش افزوده ‌

به ارزشي که در جريان يک مرحله يا مراحل مختلف توليدي به ارزش يک کالا يا مواد اوليه (واسطه‌اي) اضافه ‌گردد، ارزش افزوده گفته مي‌شود. پس مي‌توان گفت ارزش نهايي يک کالا، همه ارزش‌هاي ايجاد شده مراحل مختلف قبلي را در بر دارد



راههاي محاسبه ارزش افزوده‌

1‌- براي تعيين ارزش افزوده هر مرحله، ارزش کالاهاي واسطه‌اي مورد استفاده در توليد يک کالا از ارزش محصول توليد شده نهايي کسر مي‌شود. ‌

2- با محاسبه مجموعه مبالغ پرداختي به عوامل توليد به‌کار گرفته شده در جريان توليد يک کالا (کار، سرمايه، مواد و غيره)، ارزش افزوده آن محاسبه مي‌شود. همچنين همين شيوه را براي محاسبه ارزش افزوده در بخشهاي مختلف اقتصادي مانند کشاورزي، صنعت، خدمات و غيره و در کل کالاها و خدمات در يک جامعه نيز به‌کار مي‌برند.‌

کسري (مازاد) بودجه‌

‌ با فرض اين‌که منبع اصلي درآمد دولت فقط ماليات باشد، اگر دولت دريک دوره مالي بيش از مالياتهاي خالص دريافتي(‌‌T) خرج(‌‌G) کند، کسر بودجه و اگر کمتر از آن خرج کند، مازاد بودجه خواهد داشت (که به ترتيب از بازارهاي مالي قرض کرده و يا به آنها قرض مي‌دهد).‌

کسري (مازاد) تجاري‌

‌ اگر کشوري در طول يک سال (دوره مالي) مجموعه ارزش وارداتش از خارج از کشور به واحد پول بيشتر (کمتر) از صادراتش باشد، در آن صورت با کسري (مازاد) تجاري روبروست.‌

اقتصاد پويا و اقتصاد ايستا

‌ تئوريهاي اقتصادي را مي‌توان به دو صورت پويا و ايستا مورد مطالعه و تجزيه و تحليل قرار داد. هرگاه اين مطالعه و بررسي در طول زمان باشد، به آن پويا (ديناميک) گفته مي‌شود؛ يعني متغيرهاي اقتصادي و علت پديده‌هاي اقتصادي طي زمان در نظر گرفته مي‌شوند. براي مثال درآمد و رشد اقتصادي جامعه در يک روند زماني اعم از کوتاه‌مدت و بلندمدت مورد بررسي قرار مي‌گيرد. اما هرگاه بررسي و مطالعه متغيرهاي اقتصادي در يک‌زمان خاص صورت‌گيرد و در اين بررسي، زمان نقشي نداشته باشد، به آن اقتصاد ايستا گفته مي‌شود. در اقتصاد ايستا معمولا يک وضعيت اقتصادي (اعم از اشتغال، توليد، درآمد، تعادل، سرمايه‌گذاري، مصرف و غيره) با موارد مشابه آن در يک زمان ديگر مقايسه و نتيجه‌گيري مي‌شود؛ براي مثال هرگاه عرضه و تقاضاي بازار و نقطه تعادل آن را مشخص سازند و تقاضا بنا به عللي جابجا شود، نقطه تعادل جديد را با نقطه تعادل قبلي آن مقايسه و نتيجه‌گيري مي‌کنند، بدون اينکه فرايند زماني اين دو نقطه مورد مطالعه قرار گيرد.‌

جنبه های سوررئالیستی در بوف کور صادق هدایت / هادی خوش سیما 2

فنون سوررئالیسم و بازتاب آن در بوف کور
پیروان مکتب سوررئال برای رسیدن به سوررئالیته فنون و اصولی را در نظر گرفته اند که عبارتند از:
۱ـ عالم جنون و دیوانگی
۲ـ طنز و هزل
۳ـ دنیا وهم و خواب
۴ـ اشیاء و مکان های سوررئال (فرا واقعی)
۵ـ نگارش خودکار
۶ـ زمان درونی

ادامه نوشته

جنبه های سوررئالیستی در بوف کور صادق هدایت / هادی خوش سیما

استان های صادق هدایت را می توان در چهار گروه تقسیم بندی کرد:
۱ـ داستان های واقع گرا (رئالیستی): آبجی خانم، محلل، مرده خورها
۲ـ داستان های ناسیونالیستی: مازیار، پروین دختر ساسان و …
۳ـ داستان های طنز: حاجی آقا، توپ مرواری، میهن پرست
۴ـ روان داستان ها (داستان های سوررئالیستی): داش آکل، سه قطره خون، زنده بگور و بوف کور
داستان های بوف کور، زنده بگور، داش آکل، سه قطره و فردا از نظر نوع جزو نوول های روانی و از نظر اسلوب جزو داستان های سوررئالیستی محسوب می شوند.

ادامه نوشته

هدایت، بوف کور و ناسیونالیسم نوشته دکتر ماشاء الله آجودانی

  درباره "بوف کور" صادق هدایت بسیار نوشته اند و خوانده ایم (و خود "بوف کور" را هم). اما هربارنکته های مبهمی درباره این داستان در ذهن ما باقی مانده بود. البته تجزیه و تحلیل های مبتنی بر روانکاوی، از جمله نظریه های "گوستاو یونگ" در مورد خودآگاهی جمعی و رسیدن هدایت به همین درجه از آگاهی، روشنگر بعضی از نکات مربوط به ذهن نویسنده و بافت داستان بود.

ادامه نوشته

نقد سگ ولگرد، روان داستانی از صادق هدایت / محمد علی همایون کاتوزیان 2

هوا در این داستان‌ها به درجات گوناگون سنگین است؛ و محیط مرموز؛ و مسائل پیچیده و ناروشن – و مسلماً حل نشدنی. و بالاخره تا داستان پایان پذیرد آدمی، سگی، گربه‌ای یا می‌میرد، یا خودکشی می‌کند یا کشته می‌شود یا ناپدید می‌گردد، یا فرار می‌کند و یا – دست کم- شکست می‌خورد. و مسائل؟ مساله هستی ونیستی؛ دنیا؛ جبر و ا ختیار؛ نقص و کمال؛ فاصله دست و آرزو؛ برد و باخت و توفیق و شکست؛ رجّاله ها و آدمها؛ رابطه- یا شاید عدم رابطه- مرد با زن...

ادامه نوشته

نقد سگ ولگرد، روان داستانی از صادق هدایت / محمد علی همایون کاتوزیان 1

«سگ ولگرد» هدایت یکی از بهترین روان داستان‌های اوست، و یکی از بهترین داستان‌هایش. من اصطلاح «روان داستان» را برای یک رده از آثار تخیلی هدایت، نخست بار در یک مقاله انگلیسی به کار بردم، در نقدی از داستان « مردی که نفسش را کشت»، در سال ۱۹۷۷. ۱ اصطلاحی که به کار بردم Psycho-fiction بود، اصطلاحی من درآوردی، چون معادل آنچه را می‌خواستم برسانم در زبان فنی نقد ادبی نبود ( یا من نمی‌شناختم و نمی‌شناسم). البته ژانر «داستان روان شناختی» (The Psychological novel) معروف بود و هست. اما دقیقاً نکته این است که روان داستان‌های هدایت از نوع « داستان‌های روان شناختی» - با معنای دقیقی که در نقد ادبی دارند- نیستند.

ادامه نوشته

تحلیلی یونگی از بوف کور هدایت 2

تحلیلی یونگی از بوف کور هدایت  2 

نقابنقاب یا صورتک، چهره اجتماعی فرد است .ego   دو رو دارد‌، که یکی آنیما و دیگری نقاب است (در ناخودآگاه مرد) که نظامی برای انطباق و سازگاری فرد با محیط اجتماعی فراهم می‌کند.در «بوف کور» صورتک این گونه می‌آید:
«زندگی با خونسردی و بی‌اعتنایی صورتک هر کس را به خودش ظاهر می‌سازد، گویا هر کسی را به خودش ظاهر می‌سازد گویا هرکس چندین صورت با خودش دارد.»

ادامه نوشته

تحلیلی یونگی از بوف کور هدایت 1

تحلیلی یونگی از بوف کور هدایت 1

 پیش درآمد صادق هدایت، داستان‌نویس بزرگی است که آثار فراوانی تألیف و ترجمه کرده است. داستان‌های او از چنان عمق و محتوایی برخوردارند که با انواع مختلف تحلیل‌ها قابل بررسی می‌باشد.
«بوف کور» مهم‌ترین اثر صادق هدایت است که  تا به حال نقدهای بسیاری، به ویژه در حوزه نقد روان‌شناسانه، از این داستان ارائه شده، از جمله نقد فرویدی و یونگی.
نقد فرویدی بوف کور، با تأکید بر عقده ادیپ و رابطه راوی داستان با مادرش و نفرت از عمو که به جای پدر نشسته، نوشته شده است. نقد یونگی نیز با تأکید بر اسطوره‌شناسی داستان، تمرکز روی آرکتایپ‌های مورد نظر یونگ، نماد و نشانه‌شناسی استوار است.

ادامه نوشته